شاید یه روز برگرده....وقتی انتظارش رو ندارم...
شاید از ته دل بگه دوست دارم...و من برای اولین بار باور کنم....
شاید همه ی اینا کابوس باشه....مثل کابوس هایی که می دیدم و باور نمی کردم....
شاید بگه شوخی کردم....
شاید....
نه...... دیگه خیال بافی بسه....
اون رفته و دیگه بر نمیگرده....
خدایا چجوری می خوام با دوریش بسازم؟؟؟؟؟؟؟
خدایا کاش میتونستم برگردم....
سلام دوستان از اینکه مدت زیادی نتونستم بهتون جواب بدم شرمندم
ولی همیشه نظرهاتون رو خوندم ازتون ممنون که منو تنها نذاشتین
پایـــــــــــــان؟نه......
احساس ماندگاره ولی ما عادت میکنیم!
غم .حسرت.دلتنگی کوچکترین هدیه ی جداییست بر ما!
من هم درگیر این هدیه های کوچک عذاب آورم!!!
مثل چند سال پیش از عطر گلها مست نمی شم!مثل چند سال پیش لبخند کودک نمی تونه دلم رو پر از شادی بکنه....
به این میگن بزرگ شدن؟راه برگشتی نداره؟!من میخوام برگردم!
چه قدر زندگی سخت می گیره!
پر از فریادم ولی دیگه صدایی نیست!دلم میخواد واژه ی جدایی رو از زندگی پاک کنم...
جدایی غم انگیز ترین حادثه ی زندگی هر فرد عاشق است.
آدم وقتی کلمه ی جدایی رو میشنوه دلش شور میزنه گریش میگیره دلش میخواد فریاد بزنه
(جدایی) با اینکه از ۵ حرف تشکیل شده اما واسه خودش دنیایی داره
دنیایی پر از غم گریه بغض انتظار ...
کاش می تونستم وقتی عشقم می رفت می گفتم نــــــــــــــــــــــرو کاش قدر لحظات را می دونستم کاش الان می تونستم بغضم بترکونم و گریه کنم اما...
کاش تو شرایط دیگه تو زمان دیگه اونی که آرزو میکنم رو به شکلی که آرزو میکنم بتونم زندگی کنم
و ای کاش این همه ای کاش تو زندگی هیچ کس وجود نداشت
از غــــــــــــــــــم از گـــــــریه از جدایـــــــــی از انتــــــــــــظار از اشـــــــــک
متنـــــــــــــــــــــــــــــفرم
دوستای گلم خیلی شرمندم که نتونستم آپ کنم اما بهتون قول میدم بعد امتحاناتم زود زود آپ کنم
امروز اومدم خداحافظی موقتی کنم
از همه ی دوستام و اونایی که بهم سر زدن خیلی متشکرم اما سعی می کنم بیام و به نظر هاتون جواب بدم
ازتون ممنونم که تو بدترین شرایط تنهام نذاشتین![]()
![]()
![]()
![]()
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...
ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...
کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...
کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم
و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است
میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...
کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...
میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود
میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...
انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...
شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !
تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!
تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛
هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !
براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد
و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد
تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم
از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم
...من همونم که همیشه...
...غم وغصم بی شماره...
...اونیکه تنها ترین...
... حتی سایه ام نداره...
...این منم که خوبیامو...
...کسی هرگز نشناخته...
...اونکه در راه رفاقت...
...همه هستی شو باخته...
...هر رفیق راهی با من...
...دوسه روزی همسفر بود...
...ادعای هر رفاقت...
... واسه من چه زودگذربود...
...هر کی بازمزمه عشق...
... دو سه روزی عاشقم شد...
... عشق اون باعث زجر...
...همه دقایقم شد...
...اونکه عاشق بود عمری...
... ز جدا شدن می ترسید...
...همه هراس وترسش...
... به دروغش نمی ارزید...
... چه اثرازاین صداقت...
... چه ثمرازاین نجا بت...
... وقتی قد سرسوزن...
... به وفا نکردیم عا د
ت...قلب من ...
بی تو ...
خالیست !
مثل ...
پرنده ای ...
بی صدا !

چشم من ...
بی نگاه تو ...
نابینا !
مثل ...
آئینه ای ...
بی انعکاس !

روح من ...
بی بازوانت ...
لرزان !
اگر آن را ...
در آغوش نگیرد !
مثل ...
یک رز ...
بی رنگ !

با تو ...
هر روز من ...
روز عشق است !

عشق ...
زبان نجوای ...
دلها ست !

و قلب من ...
برای تو ...
آواز می خواند !
مثل ...
صدای باران ..
در گوش زمین !

پس ...
دوستت دارم !
مثل ..
حالا !
مثل ...
همیشه !
و ..
تا ابد !
دوستت دارم..... محبوب من !


دوستت دارم بدونه اینکه منو دوست داشته باشی...
دوستت دارم حتی اگه به چشمای خیسم بخندی...
دوستت دارم حتی اگه بی خیال این باشی که دلمو شکستی...
دوستت دارم حتی اگه دلت از سنگ باشه...
دوستت دارم حتی اگه هیچ احساسی نسبت به من نداشته باشی...
دوستت دارم حتی اگه مال من نباشی...
می نویسم و میگم دوستت دارم تا باورم کنی!!!
کنار خيابون ايستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقيم ...
جلوي پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدماي تنها بهترين مسافرن براي يک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش مي کنم ...
حواسم به برف پاک کناي ماشين بود که يکي در ميون کار مي کردن و قطره هاي بارون که درشت و محکم خودشون مي کوبوندن به شيشه ماشين ،
يک لحظه کوتاه کافي بود که همه چيز منو به هم بريزه ،
و اون لحظه ، لحظه اي بود که چشم هاي من صورتش رو توي آينه ماشين تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبيد روي ترمز ،
- چيزي شده ؟
چشمامو از نگاهش دزديدم ،
- نه .. ببخشيد ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .
با همون چشم هاي درشت آهويي ، با همون دهن کوچيک و لبهاي متعجب ،
با همون دندوناي سفيد و درشت که موقع خنديدنش مي درخشيد و چشمک مي زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردي نشست روي تنم ، ديگه حواسم به هيچي نبود ،
مي ترسيدم دوباره نگاهش کنم ، مي ترسيدم از تلاقي نگاهم با نگاهش بعد از ده سال نديدن هم ،
دستام و پاهام ديگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کن اصلا کار نمي کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسيد :
- مسيرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعي کردم چيزي بگم اما نمي شد ، با دست اشاره کردم .. مستقيم .
گفت : من ميرم خيابون بهار ، مسيرتون مي خوره ؟
به آينه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صداي خودش بود ، صداي قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکيد ، چکيد و چکيد ، گرم بود ، داغ بود ، حکايت از يک داستان پرغصه داشت
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره ديدمش ، داشت خيابونو نگاه ميکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نيمه باز بود ، به تعبير من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشينو کم کردم ، بغض بد جور توي گلوم مي تپيد ،
روسريش ، مثل هميشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روي سرشو موهاي مشکيش آشفته و شونه نشده روي پيشونيش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس هاي يک فيلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور مي کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشماي خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خيس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چي ميشه ، آخه اينجا چيکار مي کنه ؟ !
يعني تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خداي من ... خداي من ....
با لبش بازي مي کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش مي گفتم ، اينقده پوست لبتو نکن دختر ، حيف اين لباي قشنگت نيست ؟
و اون ، با همون شيطنت خاص خودش ، مي خنديد ، لج مي کرد ،
به يک زن سي و هفت ساله نمي خورد ، توي چشم من ، همون دختر بيست و هفت ساله بود ، با همون بچه گياي خودش ، با همون خوشگلياي خودش ....
زمان به سرعت مي گذشت ، قطره هاي اشک من انگار پايان نداشت ، بارون هم لجباز تر از هميشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسريشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نيست ، دلم مي خواست فرياد بکشم ، بغض داشت خفم مي کرد ، کاش ميشد از ماشين بزنم بيرون و تموم خيابون رو زير بارون بدوم و داد بزنم ، قطره هاي عرق از روي پيشونيم ميچکيد توي چشمام و با قطره هاي اشک قاطي ميشد و مي ريخت روي لباسم ، زير بارون نرفته بودم اما .. خيس بودم، خيس ِ خيس ...
چيکار بايد مي کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کي ام ؟ برگردم و توي چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روي گونه هاش ؟ مي دونستم که منو خيلي زود ميشناسه ، مگه ميشه منو نشناسه ،
نه .. اينکارو نمي تونم بکنم ، مي ترسم ، هميشه اين ترس لعنتي کارا رو خراب مي کرد ،
توي اين ده سال لحظه به لحظه توي زندگيم بود و ... نبود ،
بود ، توي هر چيزي که اندک شباهتي بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چيز ، زيباتر از خود اون چيز ،
تنهاييم با جستجوي اون ديگه تنهايي نبود ، يه جور شيدايي بود ،
خل بودم ديگه ،
نرسيدم بهش تا هميشه دنبالش باشم ،
عاشقي کنم براش ،
ميگفت : بهت نياز دارم ...
ساکت مي موندم ،
ميگفت : بيا پيشم ،
ميگفتم : ميام ...
اما نرفتم ،
زمان براي من کند ميگذشت و براي اون تند تر از هميشه ،
دلم مي خواست بسوزم ،
شايد يه جور خود آزاري که البته بيشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پريد ،
مثل پرنده کوچکي که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صداي بوق ماشين پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبيد روي آينه ، حريصانه نگاهش کردم ، حريصانه و بي تاب
چرا اين اشکاي لعنتي بس نمي کنن ،
آخه يه مرد چهل ساله که نبايد اينقدر احساساتي باشه ،
ياد شبي افتادم که براي بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروي صندلي عقب تاکسي نشسته بوديم ،
و اون تمام مسير بهم نگاه مي کرد ، اشک ميريخت و با همون لباي قشنگ نيمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم مي کرد ،
تا حالا اينقدر مهربوني رو يکجا توي هيچ چشمي نديده بودم ،
چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم هاي من مهربون بود .
شقيقه هام مي سوخت ، احساس مي کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجيب تند مي زد ، تند تر از هميشه ، تند تر از تمام مدتي که توي اين ده سال مي زد ،
- همينجا پياد ميشم .
پام چسبيد روي ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمايين ...
دستشو آورده بود جلو ، توي دستش يک هزار تومني بود و يک حلقه دور انگشتش ، قلبم ايستاد ،
با همه انرژيم سعي کردم حرفي بزنم ..
- لازم نيست ..
- نه خواهش مي کنم ...
پولو گذاشت روي صندلي جلو ... صداي باز شدن در اومد
و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتي نمي تونستم سرمو تکون بدم .
براي چند لحظه همونطور موندم ،
يکدفه به خودم اومدمو و درماشينو باز کردم ،
تصميم خودم گرفته بود براي صدا کردنش ،
براي فرياد کردنش ،
براي ترکوندن همه بغضم توي اين ده سال ،
ديدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردي که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه اي که زير چتر ايستاده بود .
صدا توي گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکيد .
قطره هاي سرد بارون و اشکهاي تلخ و داغم با هم قاطي شد .
رفت ، رفتند توي خيابون بهار ، سه نفري ، زير چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صداي خنده شون از دور مي اومد ...
سر خوردم روي زمين خيس ،
صداي هق هق خودم بود که صداي خنده شون رو از توي گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زديم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفريشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توي ماشين ،
بوي عطرش ماشينو پر کرده بود ،
هزار تومني رو از روي صندلي جلو برداشتم و بو کردم ...
بوي عطر خودش بود ، بوي تنش ، بوي دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اينبار پررنگ تر ، دردناک تر ، براي هميشه تر.
خل بودم ديگه ..
يعني اين نقطهء پايان بود براي عشق من ؟
نه ..
عاشق تر شده بودم
عاشق تر و ديوانه تر ... چه کردي با من تو ... چه کردي ...
بارون لجبازانه تر مي باريد
خيابان بهار ، آبي بود .
آبي تر از هميشه !
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد
.
عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
بیاید با رسیدن بهار و تولد دوباره طبیعت ما هم این طور شویم .
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن.
روزهایت رنگارنگ
سال نو مبارک
نمونده حتی یه صدای خسته
که از عشق و از عاشقی بخونم
نمونده حتی یه صدای خسته
که از تلخی زندگی بخونم
بخونم که تو از من می سرودی
ولی عاشق نبودی که نبودی
بخونم که غرورت اخر اومد
تورو برد و تو پیش من نموندی
دروغ گفتی و گفتی هستی عاشق
بعدش گفتی برو نیستی تو لایق
زدی شکستی قلب شیشه ایمو
گفتی با تو حروم میشن دقایق
دورنگی کردی خواستی من ندونم
گفتی تا ته دنیا من میمونم
ولی تا رسیدیم به جای خوبش
گفتی من دیگه نیستم، نمیتونم
برو عیبی نداره گل نازم
شاید بشه که من از نو بسازم
برو ولی بدون ای گل لایق
بدون تو حروم میشن دقایق

